1494

تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم ؟

شهريار

1493

بیا و زنده جاوید کن دگربارم

سعدی

1492

ما جهان را به تو بینیم که در خانهٔ چشم

دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری

سیف فرغانی

1491

در سر زلف و خال تو رفت دل همه جهان

کیست که نیست در جهان عاشق و مبتلای تو؟

عراقی

1490

دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا

اوحدی

1489

امشب از پیش من شیفته‌دل دور مرو

نور چشم منی، ای چشم مرا نور، مرو

دیگری از نظرم گر برود باکی نیست

تو، که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو

اوحدی

1488

به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند

مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند

تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای

که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند

تو رنجه‌ای زمن و میل من ولی چکنم

بگو که ناز توام دست در میان نکند

گرم مجال نگاهی بود زمان چکنم

حکایتی که نگه می‌کند زبان نکند

هزار سود در این بیع هست خواهی دید

مرا بخر که خریدار من زیان نکند

جفا و هر چه کند گو به من خداوند است

ولیک نسبت ما را به این و آن نکند

بس است جور ز صبر آزمود وحشی را

هزار بار کسی را کس امتحان نکند

وحشی

1487

جهان بگذار تا بر من سر آید

که کام دل تو بودی از جهانم

سعدی

1486

کجایی ای ز جان خوش‌تر؟
شبت خوش باد، من رفتم


عراقی

1485

می‌دهد رخنه‌ی دیوار ز گلزار خبر

لطف اندام تو از چاک گریبان پیداست

صائب تبریزی

1484

ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
دشوار جهد دل که درافتاد در این بند


امیرخسرو دهلوی

1483

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

بازآمد و رخت خویش بنهاد، برفت

گفتم به تکلّف: دو سه روزی بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

مولانا

1482

حکایتی که نگه می‌کند، زبان نکند


وحشی بافقی

1481

قامتی تشنه‌ی آغوش کشیدن داری

صائب تبریزی

1480

چون بگذری، دلم به تپیدن دراوفتد

اوحدی

1479

بند قبا گشوده به آغوش من درآ


صائب

1478

آمد ز طرف کویت صبح ازل نسیمی

بوی تو را گرفتیم، ما و بهار هر دو

حزین لاهیجی

1477

ای می از چشم تو آموخته، گیرایی را

حسین منزوی

1476

از بستر غنودن تا اوج پر گشودن
از ابتدای بودن، تا انتهایم از توست
جز تو هوس ندارم، هیچ از تو بس ندارم
من جز تو کس ندارم، هر ماجرایم از توست

حسین منزوی

1475

عشق تو پرگشوده ست وز خاطرم زدوده ست

پیش از تو هرچه بوده ست، من ابتدایم از توست

حسین منزوی

1474

بستی به مهرم آسان، آسان چنان کز اینسان

صد رشته از نخ جان، بر دست و پایم از توست

حسین منزوی

1473

ای آفتاب روشن, من روشنایم از توست

حسین منزوی

1472

دل را قرار نیست ، مگر در کنار تـو

حسین منزوی

1471

از گردنم بیاویز با هستی ام در آمیز
از وصل در همم ریز ای وصله‌ی تن من

حسین منزوی

1470

با من بمان که بی تو هستی به جز تھی نیست

حسین منزوی

1469

صبح شد برخیز و بنشین روبروی آینه
تا ببینی بهتر از خورشید رویاروی توست

حسین منزوی

1468

سبزی من از تو ، از تو جاودانه شد
ای بهارم ، ای بهار جاودانه ام

حسین منزوی

1467

درون می خزی چون نسیمی سبکبار
که بوی گلی تازه با وی شکوفاست
تبالوده لب بر لبم می گذاری
چقدر این شرارگدازان، گواراست؟
چه جای زبانها که با این فصاحت
میان لبت با لبم گفت وگوهاست
کدامین کلام است بین دو عاشق
که همچون کلام دو لب گرم و گیراست؟
و از واژگان زبان دو لب نیز
کدامش چنان واژه ی بوسه زیباست؟

حسین منزوی

1466

نهایت سفر! ای انتهای جادهٔ من

حسین منزوی

1465

هر چه چشم است جز چشم هایت

سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت

مشق آن چشم های مثالی


حسین منزوی