1494
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم ؟
شهريار
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم ؟
شهريار
ما جهان را به تو بینیم که در خانهٔ چشم
دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری
سیف فرغانی
در سر زلف و خال تو رفت دل همه جهان
کیست که نیست در جهان عاشق و مبتلای تو؟
عراقی
دل رنجور مرا نیست به غیر از تو دوا
اوحدی
امشب از پیش من شیفتهدل دور مرو
نور چشم منی، ای چشم مرا نور، مرو
دیگری از نظرم گر برود باکی نیست
تو، که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو
اوحدی
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند
تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای
که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند
تو رنجهای زمن و میل من ولی چکنم
بگو که ناز توام دست در میان نکند
گرم مجال نگاهی بود زمان چکنم
حکایتی که نگه میکند زبان نکند
هزار سود در این بیع هست خواهی دید
مرا بخر که خریدار من زیان نکند
جفا و هر چه کند گو به من خداوند است
ولیک نسبت ما را به این و آن نکند
بس است جور ز صبر آزمود وحشی را
هزار بار کسی را کس امتحان نکند
وحشی
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام دل تو بودی از جهانم
سعدی
کجایی ای ز جان خوشتر؟
شبت خوش باد، من رفتم
عراقی
میدهد رخنهی دیوار ز گلزار خبر
لطف اندام تو از چاک گریبان پیداست
صائب تبریزی
ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
دشوار جهد دل که درافتاد در این بند
امیرخسرو دهلوی
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد، برفت
گفتم به تکلّف: دو سه روزی بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
مولانا
حکایتی که نگه میکند، زبان نکند
وحشی بافقی
قامتی تشنهی آغوش کشیدن داری
صائب تبریزی
چون بگذری، دلم به تپیدن دراوفتد
اوحدی
بند قبا گشوده به آغوش من درآ
صائب
آمد ز طرف کویت صبح ازل نسیمی
بوی تو را گرفتیم، ما و بهار هر دو
حزین لاهیجی
ای می از چشم تو آموخته، گیرایی را
حسین منزوی
از بستر غنودن تا اوج پر گشودن
از ابتدای بودن، تا انتهایم از توست
جز تو هوس ندارم، هیچ از تو بس ندارم
من جز تو کس ندارم، هر ماجرایم از توست
حسین منزوی
عشق تو پرگشوده ست وز خاطرم زدوده ست
پیش از تو هرچه بوده ست، من ابتدایم از توست
حسین منزوی
بستی به مهرم آسان، آسان چنان کز اینسان
صد رشته از نخ جان، بر دست و پایم از توست
حسین منزوی
ای آفتاب روشن, من روشنایم از توست
حسین منزوی
دل را قرار نیست ، مگر در کنار تـو
حسین منزوی
از گردنم بیاویز با هستی ام در آمیز
از وصل در همم ریز ای وصلهی تن من
حسین منزوی
با من بمان که بی تو هستی به جز تھی نیست
حسین منزوی
صبح شد برخیز و بنشین روبروی آینه
تا ببینی بهتر از خورشید رویاروی توست
حسین منزوی
سبزی من از تو ، از تو جاودانه شد
ای بهارم ، ای بهار جاودانه ام
حسین منزوی
درون می خزی چون نسیمی سبکبار
که بوی گلی تازه با وی شکوفاست
تبالوده لب بر لبم می گذاری
چقدر این شرارگدازان، گواراست؟
چه جای زبانها که با این فصاحت
میان لبت با لبم گفت وگوهاست
کدامین کلام است بین دو عاشق
که همچون کلام دو لب گرم و گیراست؟
و از واژگان زبان دو لب نیز
کدامش چنان واژه ی بوسه زیباست؟
حسین منزوی
نهایت سفر! ای انتهای جادهٔ من
حسین منزوی